پنجشنبه 26 بهمن1385
مطمئن نیستم کشش لازم رو داشته باشه. به هر حال میشه ننوشت؟؟؟... موضوع بابام مستدامه، همچنان!
همیشه عجله دارم... اون روز هم اونقدر عجله داشتم که وسط پله های برج، فهمیدم عینک دودی هنوز روی چشامه.
وقتی عینکو برداشتم همه چیز روشن شد. تا حالا پامو توی این ساختمون نذاشته بودم و اضطراب آشنا از مکانهای ناشناخته ولم نمیکرد.
چند دقیقه ی قبل، جلوی ساختمون ویران شده ی بانک ملت توی خیابون وصال خشکم زد. کرکره ی آهنی، درست تا نیمه پایین بود .جلوی درش، گونی های گچ و سیمان از همدیگه بالا رفته بودن. چشام از دیدن بانک متلاشی که تا دو هفته پیش با مشتریها و کارمندهاش برقرار بود، سیاهی رفت. خیلی خسته بودم.
یه باد شدید بهاری، که از وسط روزهای خشک زمستون سر در آورده بود، رو پیشونیم نشست و عرقمو خشک کرد. رقص موهامو توی شیشه میدیدم و پیرهنم به طرز خوشایندی روی تنم میلغزید. حالم بهتر شد... خواستم قید همه چی رو بزنم و برم خونه، نیمرو و چایی بخورم و تا ساعت 8 شب بخوابم!.
درست همون وقت، کاغذ سفید چسبیده شده به شیشه رو دیدم که روش نوشته بودن:
به علت تعمیرات و بنّایی، بانک به ساختمان 101 منتقل شده است.
فلش کوچیکی هم با ماژیک سیاه به سمت راست...
دوباره عجله داشتم و تقریباً میدویدم... چند متر جلوتر، برج 101 واضحتر از تمام ساختمونهای معمولی ِ اطراف، خودشو نشون داد و طبقه ی چهارمش رو بانک تسخیر کرده بود.
محتاطانه داخل شدم. دربون ساختمون از پشت شیشه ی اتاقکش، خیره خیره نگام میکرد. سعی کردم نشون بدم غرق در افکار خودم هستم و هیچکس رو نمیبینم!.
توی اون برج قدیمی، آسانسوری هم وجود داشت.
من از آسانسور میترسیدم!... جلوی در باریکش ایستادم و بازم نگاه خیره ی دربون رو روی خودم حس کردم. از این پیرمرد عینکی فضول که خیلی بیشتر از حد لزوم به آدم نگاه میکرد بدم میومد.
کف دستام عرق نشسته بود و فکر کردم شاید بهترین موقع ست که به کابوس همیشگی ِ آسانسور خاتمه داده بشه.
خیلی وقت بود میخواستم این کارو بکنم. ولی توی «اداره» امکان نداشت. همیشه عجله داشتم و جلوی در آسانسور همیشه شلوغ بود.
شاید بیشتر از 10 نفر صف کشیده بودن و منم عجله داشتم. نمیتونستم بیشتر از 1دقیقه وایستم... واسه همین تمام 74 پله رو تا رسیدن به اتاقم بالا میرفتم.
این آسانسور بر خلاف آسانسور اداره مون، خیلی کهنه بود و یه در باریک داشت که از رنگ سبزش تقریباً چیزی باقی نمونده بود. هیچکس جلوی اون انتظار نمیکشید و موقعی که دکمه رو زدم، اتاقکش با صدایی غیر عادی پایین اومد. ترسیدم و خواستم برگردم!... نگهبان مثل سگ پاسبانی که منتظر یه حرکت مشکوک از طرف آدم غریبه ست، بیشتر از قبل بهم خیره شد.
در رو باز کردم و توی آینه ی داخل آسانسور، عکس خودمو دیدم. از اینکه چیزی از ترس و اضطراب درونیم روی صورتم منعکس نشده بود تعجب کردم. آب دهنم رو قورت دادم. سیبکی که از پوست زبر گلوم بیرون زده بود بالا و پایین رفت.
همه ی اینهایی که گفتم، شاید 14 یا 15 ثانیه طول کشید.حتی درو کاملاً نبسته بودم... وقتی یه میلیمتر بیشتر نمونده بود تا در چفت بشه، دست ظریف زنی اونو نگه داشت. مقنعه ی سیاهش روی پنجره ی شطرنجی رو پوشوند.
دوباره در آسانسور باز شد و یه دختر جوون و نسبتاً چاق توی اتاقک، کنار من ایستاد. عینک مستطیل شکلی به چشم داشت و اول نگاه سریعی بهم کرد، بعد چشمای جدی شو به آینه و به تصویر خودش دوخت. مقنعه ش رو روی سینه هاش کشید و لبهاشو به هم فشرد تا ماتیکشو پخش کنه... یهو چهل و پنج درجه چرخید!. نیمرخش رو می دیدم. لبهای کوچیکش توی اون صورت تپل به اندازه ی یه نقطه شده بود.
شاید نگاه خیره ی منو روی خودش حس کرد که کره ی چشماشو کمی به سمت من گردوند و چند بار مژه زد ولی دوباره به روبروش خیره شد.
بدون نگاه مستقیم به من گفت: عذر میخوام، شما طبقه ی چندم تشریف میبرید؟... صدای نازک و خوبی داشت. بهش میومد منشی باشه.
گفتم: چهارم.
دختر انگشتشو روی دکمه ی چهارم فشار داد و آسانسور با تلق تلوق بالا رفت.
یه دفعه ازش پرسیدم: ببخشید خانم؟... به نظر شما دربون یه کم عجیب به آدم نگاه نمیکنه؟!.
پلکهاش از هم باز شد و گفت: آقای سلطانی؟.
گفتم: بله، همین آقای سلطانی.
گفت: نه!... فکر نمیکنم.
دیگه نه من، نه اون دختر حرفی نزدیم.
اون هم مثل من عجله داشت. کفشهای سیاه و براقشو که همین امروز واکس خورده بود، با ریتمی تند به زمین میکوبید و این پا اون پا میکرد.
آسانسور ِ قدیمی، به کندی بالا می اومد و غیژ غیژ میکرد. سعی کردم حواسمو متوجه دختر غریبه کنم، تا فوبیای حبس شدن توی آسانسور از یادم بره. یک دم به نظرم رسید، گیر افتادن توی آسانسور با این دختر میتونه جالب و به یاد موندنی باشه!.
نمیدونم چرا سعی کردم اونو «زن» خودم تجسم کنم:
دختر بعد از ازدواج حتماً چاقتر میشد. دهنش خیلی کوچیکتر از اون بود که از توش کلمات عاشقانه و خوشایند در بیاد!... شاید با این دهن فقط میتونست لبخندهای دل انگیز بزنه. امّا دستاش خیلی نوازش دهنده بود!. توی آپارتمان کوچیکمون راه میرفت و دامن بلندش روی هوا میرقصید.
اگه آسانسور الان از حرکت می ایستاد، فرصت بیشتر داشتم که دامنه ی تخیلاتم رو گسترش بدم!. ولی آسانسور کوچولو طبقه ی دوم رو هم رد کرده بود.
اسمش چی بود؟. شاید آخرش حتماً به «ه» ختم میشد!. سپیده... منیره... مائده... یا سایه...
«سایه» حتماً از حبس شدن توی همچی جای تنگی با مرد غریبه ای مثل من احساس خجالت و ترس میکرد. شاید اگه لحظه ی گیر کردن آسانسور، ساکت و مرموز بهش خیره میشدم و لبخند میزدم، خودشو به در میچسبوند و جیغ میکشید و کمک میخواست. هر چی بهش میگفتم قصد بدی ندارم، آروم نمیشد...گریه میکرد و اسم آقای سلطانی رو فریاد میکشید.
اگه توی همچی جای کوچیکی که پَر لباسمون به هم میگرفت، حبس میشدیم، گرمای نفسمون میتونست در عرض ده دقیقه همه ی این اتاقو پرکنه.
اصلاً ممکن بود از من خوشش بیاد و با چشمهاش بهم جرأت بده!.
چند دقیقه ی اولی که مطمئن میشدیم آسانسور حرکت نمیکنه راجع به راه نجات صحبت میکردیم و دکمه ها رو یکی بعد از اون یکی فشار میدادیم.
وقتی همه ی راهها رو امتحان کردیم و همه ی اونچه باید در مورد این تنگنا میگفتیم گفتیم، دیگه چی داشتیم که در موردش حرف بزنیم؟!. حداقل نیم ساعت طول میکشید تا دربون متوجه خرابی آسانسور بشه.
سایه، اول از خودش حرف میزد، اینکه توی این برج چیکار داره. تو همین چند جمله میفهمیدم که چند سالشه؟... درس میخونه یا کار میکنه؟... و اینکه آیا پای پسری در میون هست؟!...
بعد من باید از خودم براش حرف میزدم:
اومده بودم شهریه ی واحدهامو به حساب دانشگاه بریزم. اهل آملم. هم کار میکنم، هم درس میخونم. یه ترم دیگه مهندس شیمی میشم. پارسال یه آپارتمان کوچولو توی اقدسیه خریدم... در نتیجه دستم به دهنم میرسه.به زودی مدیر یه بخشی میشم و وضع بهتر از اینم میشه. امسال که فارغ التحصیل شدم، میخوام از تهران زن بگیرم. مادرم اینا مخالفتی ندارن!.
سایه شرم زده میگفت: امیدوارم کسی که مورد نظرتون هست پیدا کنید!...
و عمداً سرخ میشد. منم عمداً سکوت میکردم و حتماً نگاههای پرمعنایی رد و بدل میکردیم. اون وقت آسانسور چند تا تکون ریز میخورد و ما متوجه میشدیم که دیگه نجات پیدا کردیم، وقت زیادی هم نداریم!.
حالا چقدر راه برای نزدیک شدن به سایه وجود داشت. البته من و اون هنوز شرقی و پایبند به اصولی هستیم. واسه همین نبایست مثل فیلمها، یا حتی رمانها، اونو در آغوشم میکشیدم یا حتی دستهاشو میگرفتم ... فقط میتونستم به عمق چشمهای شرقی سایه نگاه کنم و بگم: تو باهام عروسی میکنی؟!... شما یا با من ازدواج میکنید؟!.
میدونستم جوابش مثبته! چون هول شده بود و نفس نفس میزد. نمیدونست چی جواب بده و نمیتونست بهم نگاه کنه. لابد مغرور هم بود!.
چه اشکالی داشت؟!. شماره تلفن خونه شون رو میگرفتم تا مامانم با مادرش صحبت کنه...
وقتی از آسانسور پیاده میشدیم، صورت هر دومون از گرما و شرم سرخ بود!. آقای سلطانی نگاه نافذ و مشکوکش رو با سرتاپای من و سایه می انداخت و گول حرفهامون رو هم نمیخورد!.
سایه مدام حرف میزد. ته صداش میلرزید و لبخند از روی دهن تنگش یه لحظه هم محو نمیشد... از کمبود اکسیژن و آسانسور قراضه ی برج گله میکرد و مدام به جون آقای سلطانی دعا میخوند و تشکر میکرد و از زحماتی که من واسه نجات هردومون متحمل شده بودم حرف میزد و خودشو باد میزد و میخندید و ...
من ساکت بودم و دستپاچه!. از نگاههای دربون فرار میکردمو شادی زایدالوصفم از اتفاقی که افتاده بود لحظه ای رهام نمیکرد.
میخواستم بهش پیشنهاد بدم اگه ناهار نخورده با هم بریم یه رستوران... ولی نمیدونستم درسته یا نه؟!.
بلدم نبودم جلوی دربون نقش بازی کنم!. دربون ساکت، به هر دوی ما نگاه میکرد و سایه ی ابروهای کلفت و برجسته ش روی چشمهای ریز و هوشیارش افتاده بود.
دوباره رفت توی لونه اش! و از پشت شیشه ی اتاقکش مثل یه شغال پیر بهم خیره شد. به تمام عکس العملهام از زیر اون عینک بزرگ و ذره بینی، دقت میکرد.
بازم به طبقه ی همکف رسیده بودم. منتها این دفعه کسی باهام بود که میخواست زنم بشه!.
سایه خوشحال بود و چند قدم به سمت پله ها برداشت... من گفتم، شما تشریف ببرید، من میرم بیرون یه سیگار بکشم!.
سایه معنی حرفمو فهمید. متقابلاً لبخند زد و رفت...
امّا بعدش چی میشد؟!...
آسانسور روی طبقه ی چهارم ایستاد.
ما گیر نیفتاده بودیم و تمام این خیالپردازیها 30 ثانیه هم طول نکشیده بود!. سایه خودشو کنار کشید تا من رد بشم. چشمای جدی و بی حالتش، مدام توی حدقه میچرخید.
احساس خفگی بهم دست داد و موج سردی ستون فقراتم رو لرزوند.
وقت پیاده شدن جسم سفتی رو زیر کفشم احساس کردم... پامو کنار کشیدم. یه جا سوئیچی چرمی بود. برش داشتم و گفتم: این مال توئه؟!...
سایه از کلمه ی «تو» سخت جا خورد و چشمای قهوه ایش بزرگتر از حد معمول شد. تا بناگوش داغ و قرمز شدم.
سایه اونو قاپید و گفت: بله. ممنون!.
بدون اینکه حرفمو اصلاح کنم، یا معذرت بخوام آسانسور رو ترک کردم.
در بسته شد و سایه ی مقنعه ی سیاه اون دختر رو دیدم که اونقدر بالا رفت، تا محو شد. طرح صورتش رو هم دیدم که تا وقتی پنهان میشد رو به من بود...
شنبه 9 دی1385
روز اول و روزهای بعد، ساده ترین آدمی بود که انگار میتوانست باشد.
با گونه های فرو رفته و چهره ی خاکستری رنگ و چتریهای فردار ، روبروی من ایستاده بود و کمی قوز میکرد که سینه هاش صاف به نظر برسد.
حضور او برایم به منزله ی هیچ بود... وقتی حرف میزدم چشمانم از او میگذشت و او در ذهنم بیش تر از رهگذری نبود که امروز بود و فردا میرفت.
از اینکه فداکارانه با پستی هام میساخت، متنفر بودم.
وقتی از دردهام حرف میزدم، چهره اش در هم میرفت. وقتی نمک میریختم، میخندید و هر وقت بی حوصله میشدم، سکوت میکرد و دود سیگارم را از روی صورتش پس نمیزد.
گفتم: ببین!، من دوست دارم تنها باشم. حوصله ی زن و بچه ندارم.
ما پشت میز چوبی کافه ای نیمه تاریک نشسته بودیم و من اینها را در اوج خشم و ناراحتی بهش گفتم.
دلم میخواست اگر کوچکترین اخمی به پیشانی آورد، با هیاهو ترکش کنم . گردن باریک و گندمگون او را میدیدم که از زیر گره شل روسریش، مانند گلوی گنجشکی هراسان میتپید و میگفت تنهایی زیباترین چیزیست که یک آدم میتواند داشته باشد و....
و من بقیه ی حرفهاش را نمیشنیدم.
هنوز یک ماه نشده بود که «تمام خود» را روی دایره ریخته بودم؛ امّا توضیح اتفاقات ساده ای که رخ میداد و باعث میشد ذره ذره او را کشف کنم، دشوار است.
همان لحظه ای که میرفتم تا برای همیشه کنارش بگذارم، لایه ای از او برداشته شده بود و لایه ی ناشناخته ی دیگر باعث میشد تا باز هم با او بمانم، حد اقل تا زمانی که لایه ی کنونی رنگ کهنگی بگیرد.
لعنتی!. مثل کتابی ورق میخورد و رمانی میشد.
اگر کِرم ِ دختربازی و خودنمایی درون تنبان من نمی افتاد، شاید اگر قلم پام میشکست، شاید اگر از شکم کارد خورده ی مادرم هیچ وقت بیرون نمی آمدم، شاید اگر کمر پدرم میشکست و نطفه ی مرا نمیگذاشت، من نبودم، که او باشد... و روزی بیاید که با ابهامش تمام روحم را تسخیر کند.
از اتوبانی گذشتیم. چیزی دیدم و گفتم مکبث را در هفده سالگی خواندم. آستینم را گرفت و چشمانش را گرد کرد. آن وقت همه ی جیک و پیک شکسپیر، ناخواسته از میان لبهاش به بیرون تراوید... و بعد خجالت زده از سکوت من،سرش را پایین انداخت و بنا کرد با دسته ی کیفش ور رفتن.
اگر دنباله ی این نخ را میگرفتم، حتماً تا ایبسن و بکت و سارتر و کامو و بیضایی و رادی و بینهایت، ادامه داشت. همانطور که بعدها دانستم لامصب با آن چشمان بهت زده ی سیاهش، دیوان حافظ توی خودش مدفون کرده است.
نه. همه ی اینها حادثه ای بیش نبود. او مثل یک بچه ی خوب همینجا به پایان میرسید و من او را وسط برهوت فراموشی به حال خود وا میگذاشتم و میرفتم.
من که مرد سفر و ماجراجویی بودم. من که یکجا و با یک نفر نمی ماندم...
غروب پنج شنبه ای یک خارجی، یک مرد مو طلایی و سرخ رو با چشمان ریز خاکستری و قد بلند و لگن خاصره ی پهن و تمام مشخصاتی که یک خارجی باید داشته باشد، جلومان سبز شد و به زبان کفترها با من شروع به صحبت کرد! . من به انگلیسی از او پرسیدم چه میخواهد؟. غریبه فقط بغبغو میکرد و شانه اش را بالا می انداخت و دستان کشیده اش را در هوا تکان میداد.
بازوش را کشیدم تا برویم. ایستاد و گفت : بذار کمکش کنیم.
قهقهه زدم و گفتم: بیا بتمرگ تو ماشین حوصله ندارم!...
ولی مرا گذاشت و به زبان کبوتری با مرد موطلایی شروع به بغبغو کرد ، زبانی که بعداً فهمیدم فرانسه است و از شرم و عصبانیت تا بناگوش سرخ شدم... سرم سوت میکشید و سرمای هوا از یادم رفته بود. مرد بلوند و سرخ رو، از خوشحالی میخواست او را در آغوش بکشد. مدام برایش کرنش میکرد و سرانجام رفت.
رویش را به طرفم کرد که برویم. گمانم از برافروختگی صورتم بود که لبخند روی لبهاش له شد و ماسید.
یک کلمه هم توی ماشین با هم حرف نزدیم. وقتی ترمز زدم و او خواست جلوی خانه شان پیاده شود، مکث کرد. دستش را روی مچم گذاشت و آمد که حرفی بزند...دستم را چنان کشیدم که دستش مثل پرنده ای که تیر خورده باشد، تلپی روی فرمان افتاد. ناخنهاش یکباره بی رنگ شد و بعد به آرامی از روی فرمان پرواز کرد و رفت.
میدانستم گریه اش انداخته ام و او توی دلش در جستجوی گناهی که مرتکب شده بود و نمیدانست چیست، دیوانه میشد...
چند روز پس از قَسَمی که به شرافتم خورده بودم تا دیگر هرگز نبینمش، خودم را جلوی خانه اش دیدم. باز هم، باهم رفتیم.... و از کف سنگ فرش شده ی تئاتر شهر سردرآوردیم و حوض پر از کلاغش.
طعنه ای انداختم. گفتم: دست آخر یک روز یا شبی، تو از زمین به آسمان پرواز میکنی و من حق ندارم تعجب کنم!.
گفت: مثل رمدیوس خوشگله ی صد سال تنهایی...؟...
یک مرتبه زبانش را گاز گرفت و دانست که باز خراب کرده است.
باز هم نوری در مقابل من، به دنیای ساده اش تابید و محو شد. دنیایی مثل یک «دالان» تاریک، که تا جایی که نمیدانم کجاست ادامه داشت.
روبرویم ایستاده بود و زیر نگاهم خرد و دوباره تشکیل میشد.
جنونی غریب لرزه بر اندامم می انداخت. دلم میخواست به کوچه ای خلوت بکشانمش و بازوهاش را بگیرم و آنقدر تکانش بدهم که هرچه درونش نهفته بود، بیرون بریزد.
میخواستم در همان کوچه ی خلوت، آنقدر کتکش بزنم که هرچه میدانست اعتراف کند و فریاد بزنم: دیگر چه میدانی ؟... دیگر چه؟...
سایه اش زیر پاهام افتاده و مثل ماری دور ساقهای من میپیچید.
جمعه 19 آبان1385
چرت & پرت...!
این یه بازی بود و ادامه داشت...
سالهاست...
دوشنبه 17 مهر1385
از هم پاشیدن، آغاز بود.
آن توده ی گاز بسیار کوچک و آن گرمترین، که «همه» را در خود میفشرد، ذرات درهم پیچیده ی هستی کنونی را قی کرد و مُرد!.
مردن آغاز بود.
آنگاه که هستی، اینچنین منظم، خود را از مرگ و دیوانگی زایید، گوسفندانی نیز بودند که نوبه به نوبه آمدند و رفتند.
تو آمدی و پس از تو، من...
دوزانو روی زمین سرد آتلیه از مدتها پیش جلوی بوم نقاشی نشسته بودم. آرنجم کاغذ زرد A2 را سوراخ کرده بود و از بوی تند تربانتین شعرهای عاشقانه میگفتم.
معجزه ای ابتذال روزمرگی را خواهد شکست؟.
تار مویی نازک به شکل S بر روشنی کاغذ هبوط کرد و هسته ی هلوی افتاده در گوشه ی اتاق که از تابستان گذشته دهها حشره را به قربانی گرفته است، اکنون اولین برف زمستان را خواهد دید.
از ژاکت سبز لجنی دستبافت و دامن کوتاه چهارخانه ای که به تن دارم و بوی شلغمی که روی چراغ علاء الدین حرارت میبیند، از صدای انفجار و آژیر، میدانم زمستان 62 است.
ما ساده عروسی کرده ایم و تو در جبهه ریشهای خود را بلند میکنی، من نیز شکمم را بزرگ خواهم کرد تا وقت زایش موجودی که به اندازه ی پس مانده ی عمرمان، تجسم عشقبازی خودخواهانه ی گوسفند وار ما باشد.
صدای مهستی مرا به یاد آن شب خیس می اندازد که بارانی سورمه ای ام را صاف کردی. لرزش لبهای بوسه جو و شرمی که هنوز داشتیم را به اغراق شعر میسپارم.
تو را از خدایی که هنوز هست میخواهم.
زمستان 85 از گیسوان رنگ شده ی من پیداست و سکوت فلسفی ات را هیچ صدایی قادر به شکستن نیست. پاهای کشیده ی چکمه پوشت را در کنار پاهای لاغر خود میبینم.
دست در دست برای کوبیدن برفهای کنار خیابان ولیعصر پیمان بسته ایم و برگی جلوی قدمهایمان به هبوط میرسد.
جمعه 7 مهر1385
چه عجب!
سایه ای از اجسام را در تاریکی میبینم.
شعله ی آبی اجاق گاز و کمی هم نور ماه از لابلای شاخ و برگ چناری میتابد که قدّش از پنجره ی آپارتمان ما نیز گذشته است. ( 1 )
پانزده شب است که قهر کرده ایم... هر گاه برق خانه میرود، سکوت و تاریکی باعث نزدیکی و عشق میشود و گاهی تا روشن شدن آسمان نیاز به نور و حرف نیست.
دیوار مهمانخانه از شعله ی لرزان فندکش نارنجی میشود و سایه ی غول آسای او که از دیوار بالا رفته وقتی به سقف میرسد از عرض شانه هایش میشکند.
صدای انفجار کوچک چراغ گازسوز می آید و نوری خیره کننده از ادغام سبز و زرد سایه ی او را از روی سقف و دیوار پایین میکشد.
تاریکی رفته است و همه چیز تمام میشود.
صدایی مثل صدای کوره ی آدمپزی روی صداهای کوری مثل فس فس کتری را پوشانده است.
*******
1- این متن ناتمام رو قبل از سریال نرگس نوشتم(!) که حال از شدت بی سوژگی، برای آپ انتخابش نمودم! خیلی از همه تون عقب افتادم.....
دوشنبه 6 شهریور1385
مرگم میاد...
قدت بلند است و با دستهایی که مرا یاد مجسمه ی موسی می اندازد چه سفت به دیوارم چسباندی. آنگاه که زانویت توی شکمم فرو رفت و دستم را تا آخر پیچاندی... رفتی جلوی آینه تا با دوستانت بخندی.
چشمانت با آن مویرگهای سرخ هنوز عکس مرا در خود دارد ؟.
اشکهایم موهای سینه ات را به هم چسباند. دکمه های پیراهنت را بستی و رفتی پیش ظرف ماست و خیارت... کلید را در قفل پیچاندی و مرا نیز چون آلت زشتی پوشاندی.
من هیچ چیز نمیدانم. تنها مثل بچه گربه ای افتاده ام اینجا و "مئو" میکشم تا برگردی...
چرا همیشه کلاغهای سیاه بالای سر خانه ی ما پرواز میکنند؟... بگو چشمهای مرا میخواهند چه کنند؟.
دو سه تار موی سبیلت هنوز توی دهان من است و نمیدانم چرا آنها را توی صورت خودم در آینه ی بلند تف نمیکنم.
نگو کدام آینه... و نگو "آنقدر آینه ی بلند در این خانه است که با هم اشتباه میشوند".
میدانی وقتی میگویم آینه ی بلند و کلمه ی بلند را میکشم، منظورم همان است که تویش صورتم را پودر میزنم . همان که قاب چوبی خودرنگ دارد و تو همیشه در پس زمینه اش جای داری.
همان که گوشه اش آن عکسی ست که تو دستانت را دور من، آنقدر سفت پیچانده ای... انگار که خیلی عاشق باشی.
صدای قهقهه ات که به شیهه ی اسب میماند، از زیر در می آید و بوی پیپت چند دقیقه بعد به دنبالش...
مژه هایم مثل مژه های خر بلند است...

